یکی از ویژگیهای رفتاری شهید دکتر بهشتی که معمولا در این سالها دیگر اشاره ای به آن نمی شود ، تقید مثال زدنی و افسانه ای - برای ما البته ! - او به نظم و زمان بود ؛ چیزی که متاسفانه در بین بچه مسلمانهای ما بندرت یافت می شود و بر عکس آن به وفور. حکایتهایی که از دکتر بهشتی در این زمینه نقل شده بسیار زیاد است اما من در خاطرم مواردی از آنها باقی مانده است که به اتکای همین حافظه به یکی از آنها اشاره می کنم:

می گویند هنگام سخنرانی یا قرار حضور در محفل یا مجلسی ، او دقیقا راس ساعت - نه یک دقیقه کم و نه یک دقیقه دیر - حاضر می شد و اگر کسی هم بر خلاف قرار دیر و زود می کرد به او تذکر می داد.

جالبتر اینکه می گویند در قراری که کسی با او در خارج از کشور داشته است ، به در منزل او می رود و وقتی دکتر بهشتی در را باز می کند ، می پرسد برای چه کاری آمده اید . شخص مراجعه کننده با تعجب می گوید قرار بود این ساعت خدمت شما برسم و بهشتی می گوید : شما پنج دقیقه زودتر آمده اید و وقت من تا پنج دقیقه دیگر متعلق به خانواده ام است . تشریف داشته باشید راس ساعت در خدمتتان هستم!

       

من همیشه در قرارهایی که با دوستان - بویژه حزب اللهی ها - دارم و از دیر آمدنها و بد قولیهایشان کلافه می شوم به خاطراتی از این دست از شهید بهشتی متوسل می شوم و می گویم : نگذارید ما بچه مسلمانها را به بد قولی و بد عهدی و دیر کردنهایمان بشناسند ، نگذارید هر قرار ما با نیم ساعت تا سه ربع دیرتر آغاز شود ، نگذارید برخی جلساتمان به دلیل دیر آمدنهای برخی تعطیل شود و برگزار نشود ، نگذارید که وقتی قرار می گذارید بگویند قول حزب اللهی می دهی یا سکولاری ؟! بگذارید ما را مانند بهشتی و امام خمینی به افسانه ای ترین حالت نظم و دقت و تعهد بشناسند و ساعتهایشان را با آمدن و رفتن های ما تنظیم کنند.

بهشتی را به بصیرت در دین ، تعقل در موضوعات مختلف ، به تهجد و شب زنده داری و عرفان کم نظیر ، به سیاستمداری و راه اندازی تشکلات گوناگون در قبل و بعد از انقلاب و به حلم و شکیبایی و مدارای بی نظیرش می شناسند ، اما من احساس کردم شاید این یادآوری از بهشتی ، در دورانی که به قول رهبر عزیز انقلاب باید پای در راه عدالت و پیشرفت و راه اندازی جدی جنبش نرم افزاری و تحول علمی بگذاریم از همه مهمتر و کاربردی تر باشد .

این  چند جمله را هم که همیشه در فضای ذهنی من و بسیاری از همنسلان من جولان می دهند ، از شهید مظلوم دکتر بهشتی به یادگار داشته باشید :

١- من تلخی برخورد صادقانه را به شیرینی برخورد منافقانه ترجیح می دهم.

٢- ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت .

٣- ای آمریکا ! از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر.

حتما این جمله ناظر به این آیه شریفه قرآنی است که : قل موتوا بغیظکم (آل عمران /١١٩).

و : ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند ...

یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

- به یک ناشر معتبر قولی داده ام که یکی از کتابهای خیلی حجیم  در دست چاپشان را ویرایش کنم . ناشرخوب و خوش حسابی است و آدم از کار کردن با چنین مراکزی لذت می برد. هر روز از ساعت هفت صبح در خانه می نشینم و تا نماز ظهر کار می کنم تا کار را درست در زمانی که وعده داده ام به آنها برسانم .

- یکی از دوستان ، کامپیوتر خریده است و می خواهد یک میز مناسب برای آن  بخرد. به او ویژگیهای یک میز مناسب را می گویم . خواهش می کند که فردا صبح با او بروم تا میز مناسب را بخرد. ساعت ۳۰/۱۳ سر خیابان سرهنگ سخایی . فردا ظهر نماز را فرادا می خوانم و سریع ناهار را خورده و نخورده به خیابان می زنم . ده دقیقه بیشتر فرصت ندارم . خیابان سخایی هم یکطرفه است و نمی شود تاکسی گرفت . یک موتوری می گیرم و پس از چانه زدن از دو هزار تومن به پانصد تومن راضی می شود که بدون خلاف کردن از کوچه بانک ملی برود . ساعت ۲۷ /۱۳ سر قرار می رسم . دو دقیقه ، پنج دقیقه ، ده دقیقه ، یک ربع ، این طرف ، آن طرف ، برگردم ؟ بر نگردم ؟ می آید ؟ نمی  آید ؟ ۲۵ دقیقه بعد با خنده نمکینی می آید : سلام . ماشینم را هم آورده ام که برگشتنه با هم بریم کیهان ! - ولی شما قرار بود یک و نیم اینجا باشید! - حالا یک کمی این طرف و آن طرف عیبی نداره! سخت نگیر!

 - مسئول روابط عمومی یکی از دستگاههای دولتی که کارش به سرویس اجتماعی ما مربوط می شود دو سه هفته است که اصرار دارد به همراه جمعی از اعضای روابط عمومی برای برخی هماهنگیها به کیهان بیاید. در کش و قوس تعیین زمان ، بالاخره به پیشنهاد خودشان قرار بر سه شنبه ساعت ۱۰ صبح می شود. بسیار خوب ، سه شنبه را از کار شخصی خودم (ویرایش)، می زنم و به قاسم هم که صبح سه شنبه در دانشگاه کلاس دارد می گویم که ۱۰ صبح در کیهان حاضر باشد تا شاید مصاحبه ای هم بگیریم .

- یکی از بچه هایی که داوری آثار رسیده به یکی از جشنواره های مربوط به مساجد را کنترات کرده است ، از یک ماه پیش از من خواهش می کند که بخشهای سر مقاله ، یادداشت ، مصاحبه و یک بخش دیگر آن را داوری کنم و بقیه بخشها با خودش . قبول می کنم . قرار می شود که کارها زودتر به دستمان برسد و تا ۱۲ بهمن داوری ما تمام شود و اواخر دهه فجر هم برای شرکت در مراسم اختتامیه ، به پابوس امام مهربان"ع" برویم . دهه فجر رو به پایان است که زنگ می زند کارهای مربوط به من هنوز تمام نشده است . وعده را به تاخیر می اندازد . قرار می شود ظهر روز ۲۲ بهمن کارهای مربوط به من را به دستم برساند تا من هم مرخصی بگیرم و کار را سریع تمام کنم .

 - صبح ۲۲ بهمن زهرای کوچکم مثل همیشه آماده می شود که به راهپیمایی بیاید . می گویم بعد از راهپیمایی باید برویم به کیهان و آخر شب بر می گردیم . قبول می کند. اما مریم مخالفت می کند و می گوید بچه خسته می شود پس از یک راهپیمایی طولانی به کیهان بیاید و تا شب هم بماند. فردا باید به مدرسه برود. در میان گریه های سوزناک زهرا که برای آمدن به راهپیمایی آماده شده بود خانه را به سمت خیابان انقلاب ترک می کنم .

- تا آخر وقت ۲۲ بهمن ، دوستمان نه به کیهان می آید و نه زنگ می زند تا تکلیفم معلوم شود. بیشتر برای اینکه زهرا راهپیمایی را از دست داد ناراحتم .

- صبح سه شنبه ، به خاطر برفی که در بالا به زمین نشسته است  ، زودتر از زمانی که همیشه به کیهان می رسم از خانه بیرون می زنم . اتوبوس شرکت واحد در ایستگاه نیست و صفی طولانی از مسافران منتظر ایستاده اند. باید بموقع برسم تا دوستان روابط عمومی سازمان مربوطه دم در معطل نشوند.  ناچار با یک تاکسی ، مستقیم از میدان قدس تا انتهای سعدی می آیم . تاکسی هنوز به ورودی بزرگراه صدر نرسیده که تلفن زنگ می زند: سلام . ببخشید زنگ زدم خونه نبودید! – بله خوب با شما قرار داشتم باید سر ساعت ده ، کیهان باشم ! – من زنگ زدم عذرخواهی کنم . راستش امروز خیلی خیلی سرمون شلوغه! – ولی من امروز فقط به خاطر شما از خانه بیرون آمده ام . در خانه کار سنگینی داشتم که باید تا چند روز دیگر تحویل بدهم . حداقل از دیشب به من خبر می دادید که امروز به خاطر شما بیرون نیایم و به کارم برسم . – ببخشید . بله باید زودتر به شما خبر می دادم . حالا چه کار کنیم ؟ - هیچی . سعی کنید ولو با تاخیر هم که شده خودتان را برسانید . ما امروز برای شما در کیهان تدارک دیده ایم و یکی از دوستان هم دانشگاهش را ول کرده تا با شما مصاحبه کند. – ببینم چی می شه ...!

- چند دقیقه بعد،  همون دوست کنتراتچی : سلام . یه آدرس بده کارها رو برات بفرستم . – ولی شما قرار بود حداکثر دیروز تا ظهر کارها رو به من برسونید . – حالا که چیزی نشده . یه روز دیرتر بهمون بده ! – ولی من الان برای یک قرار دیگر دارم می رم کیهان . نمی تونم کارها رو قبول کنم . – خوب اون قرارو به هم بزن . کارها رو مرتب کردم خیلی وقتتو نمی گیره ! – نه متاسفم . من باید به وعده ام برسم . نمی دونم چرا هر چی آدم بد قوله نصیب من می شه و تصادفا حزب اللهیه  ...!

- ساعت نه و پنجاه وپنج دقیقه پشت میز کارم تو کیهان نشسته ام . یک چای می ریزم و روزنامه امروز را بر می دارم نگاه می  کنم . سری به سایتهای خبری می زنم و تیترهای روزنامه ها را می خوانم . از بیکاری اینچنینی حالم به هم می خورد. هنوز از اون سازمان ،  خبری نداده اند که می آیند یا نه . ساعت ۱۱ و ربع دوباره زنگ می زند: سلام . ببخشید . هر چی با این کارهای عقب مونده مون ور می ریم می بینیم نمی تونیم خدمتتون برسیم . حالا برای هفته بعد یه روزی را تعیین کنید. – نه دیگه ببخشید . همین که امروزمو خراب کردید کافیه . من فرصتی ندارم . – ای بابا ! حالا واسه ما طاقچه بالا می ذارید ؟ شما که اهل این چیزا نبودید...!

- چایی تلخ را برداشته ام و سر می کشم . سرم را می کنم توی کامپیوتر . امین صبحی برایم پیام زیر را گذاشته است :

* امام حسن "علیه السلام" فرمودند: ای اهل کوفه ! بدانید که ... وفای به عهد ، جوانمردی است .

جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()